X
تبلیغات
قصه ما مثل شد

قصه ما مثل شد

داستان های شیرین ایرانی

سبد دروغی

روزی روزگاری شاهی بود بیکار ومردم آزار.یک روز برای تفریح و خوش گذرانی اعلام کرد:

هرکس بتواند دروغی بگوید که من باور نکنم دخترم رابه عقد او در می آورم!!!

از وقتی این خبر در آن سرزمین دهان به دهان گشت،

همه دروغ سازان از پیرو جوان به سوی قصر سرازیر شدند.

آنها به حضور شاه می رسیدند وبا آب وتاب دروغ خود را تعریف می کردند.

ولی شاه آن را باور می کرد ومی گفت:چیزی نیست.من این دروغ را باور می کنم،خب ممکن 

است چنین چیزی اتفاق بیفتد.

در میان مرد زیرکی برای آنکه شاه دروغ دوست راسرجایش بنشاند،گفت که برایش سبدی

بسیار بزرگی بسازند که نتوان آن رااز دروازه بزرگ وارد پایتخت کرد.

پس ازهفته ها سبد بافته وساخته شد.مرد زیرک به قصر رفت وبه حضور شاه رسید.

شاه پرسید: تو چه دروغی با خودت آوردی؟

دروغ بزرگی که از دروازه پایتخت هم تو نم آیدوآن راباور نمی کنی!

شاه بلند خندید گفت:خیال کرده ای!هیچ کس نمی تواندسرمن کلاه بگذارد.

مرد زیرک گفت :دروغ من، هم شنیدنی است،هم دیدنی باید کنار دروازه شهر بایید.

شاه گفت:فردا که خواستم برای شکاراز شهر بیرون بروم می آیم ودروغ تو رامی بینم و

می شنوم!

صبح فرداشاه وگروهی از سوارانش از شهر بیرون رفتند.که پشت دروازه سبد بزرگی را دیدند.

شاه پرسید: این همان دروغ بزرگ است؟

مرد زیرک جلو آمد وگفت:بله قربان ولی ماجرای این سبددرباره ی پدرشماست  که پیش از این

شاه این سرزمین بود.

چطور مگر؟چرا پای پدر مرده مرا به میان کشیدی؟

برای آنکه پدرشاه به پدرمن بدهکار بود...

مگر می شود؟پدر توکی بوده که از پدر من طلب داشته؟!

مرد زیرک نگاهی به زمین ونگاهی به آسمان انداخت وآهی کشیدوگفت:قربان پدر من مردی

بسیار پولداری بوده ، آن قدر که نمی توانسته پول هایش را بشمارد.پدر شما هم که شاه

بوده،در یکی از سال هابرای اداره کشور بی پول می شود. این شد که می آید واز پدر من

قرض می خواهد.پدر من این این سبد را نشان می دهد و می گوید که اگر من هفت پیمانه

 سکه طلا به اندازه این سبد به شاه قرض بدهم گر فتاری او برطرف می شود ؟

 پدر شما هم می گوید که بله ...

برای همین پدر شما به پدر من بدهکار است. حالا هم من آمده ام که هفت سبد سکه طلا را 

یعنی به اندازه این سبد از شاه بگیرم .

شاه تا این حرف را شنید ،فریاد کشید : این دروغ است پدر من هیچ وقت پولی از

کسی قرض نگرفته  .

بعد روبه همراهانش کرد و گفت: چه حرف ها ،این آدم دیگر از کجا آمده ؟

دروغش از دروازه تو نمی آید.

در همه این سرزمین یک نفر هم حرف او را باور نمی کند !

مرد زیرک  با آرامش لبخندی زد و گفت :پس باور نمی کنید؟

حالا به پیمان خود وفا کنید ودختر خود را به همسری من در آورید!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 13:33  توسط سارا و سحر  | 

بخیل سوم

روزی روزگاری سه رفیق وسه همراه که یکی از یکی بخیل تر بود،همدل و همسفر شدند.

آنها می رفتند که در بیابان کیسه زر  پیدا کردنند.

سکه هارا بیرون ریختندو همه را شمردند،ولی هرچه کردند نتوانستند آنهارا بین

خودشان تقسیم کنند.این بود که به جان یکدیگر افتادند

وشروع به زدوخورد ودعوا کردند. کار دعوا گرم شده بود

 که ناگهان از دور گروهی سوار پیدا شدند .

 سه رفیق دست از دعوا کشیدندومنتظرماندن.وقتی گروه سواران به آنجا

رسیدند،یکی پرسید:«برای چه به جان هم افتاده اید؟مگربیابان جای دعواست؟»

اولی پرسید: شما که هستیدوچرا می پرسید؟

بزرگ سواران گفت:من امیرزاده این شهرهستم.باید به من بگوییدکه چه شده؟

دومی گفت:ماسه نفر بخیل هستیم ،چیزی دربین راه پیدا کرده ایم که نمی توانیم

آن رابین خودمان تقسیم کنیم.

امیرزاده گفت: این که کاری ندارد،تقسیم آن چیزی را که یافته اید به من واگذار کنید.

قول می دهم هر سه از کار من راضی شوید.

سومی گفت:دردمااین نیست!هیچ یک ازماسه نفردوست نداردچیزی ازآنچه راکه

دارد،به دیگری برسد،برای همین این طور به جان هم افتاده ایم!

امیرزاده به فکر فرورفت وگفت:این هم چاره ای دارد.هریک ازشمابه من بگوید

تاچقدر بخیل است که من کیسه زر رابه اوببخشم.

اولی پرسید: یعنی چه؟

-یعنی این که هر کس بخیل تر باشد،این کیسه زر به او می رسد.

سه بخیل تا این راشنیدند،باسروصداشروع به تعریف از خودشان کردندکه زودتر بگویند.

امیرزاده آنها را ساکت کرد وگفت:آرام باشید!من می گویم که چه کسی حرف بزند.

بعد رو به بخیل اولی کرد وگفت:توبگو که چقدر بخیلی؟

اولی گفت:جناب امیرزاده،من آنقدر بخیلم که حاضر نمی شوم حتی

 یک دینار به فرزند خودم بدهم ودراین کار آنقدرپیش می روم که می گویم پول ودارایی

خودم،برخودم هم حرام است.برای همین دوست ندارم چیزی به دیگران بدهم.

دومی گفت: این که چیزی نیست!من آن قدر بخیل هستم که اگر کسی

به دیگری چیزی ببخشد،چشم ودلم آتش می گیردوحالم بد می شود!

امیرزاده گفت:خب تو بگو سومی؟

-هیچ کس به اندازه من بخیل نیست!برای آن که اگر کسی به خودمن چیزی ببخشد

جگرم آتش می گیرد ومی خواهم از غصه واندوه بمیرم!

امیرزاده این حرف هاراکه شنیدبه همراهانش دستور دادبخیل سوم رابکشند،

بخیل دوم را از آن سرزمین بیرون کنندوپول ودارایی بخیل اول راگرفت

 ومیان همراهان خود تقسیم کرد.در حالی که با خود می گفت:بخیل سومی را خدا بکشد

 

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 16:17  توسط سارا و سحر  | 

شیرفراری

روزی روزگاری در نزدیکی جنگلی روستایی بود. در این روستا مردمانی پر تلاش زندگی

میکردند.

ولی در میان آنها مردی زندگی می کرد که با حرف های بی قدر ارزش خودش خوش بود.

او دوست می داشت بی آن که کاری بکند وزحمتی بکشد،همه از او تعریف کنند

وچون چنین نمی شد دروغ ها به هم می بافت وحرف های عجیب وغریبی می زد.

این عادت او مدت ها همراهش بود تا اینکه روزی ماجرایی پیش آمد که برایش گران تمام شد

 وآبرویش پیش مردمان رفت.

روزی مرد لاف زن ناپیدا شد.هرچه دنبالش رفتند.اورا ندیدند . نگران شدند که مبادا حیوانی

در جنگل اورا خورده باشد یا بلای دیگری سرش آمده باشد. دیگر آن روز داشت شب می شد

که مرد خسته مانده از جنگل رسید،درحالی که از خستگی و ضعف رنگ به رو نداشت.

مرد که در جنگل راهش را گم کرده بود،خجالت کشید این را به دیگران بگوید.برای همین

گفت:نمی دانید امروز چه شد؟

یکی پرسید:مگرتودر جنگل گم نشده بودی؟

-کی گفته؟ من توی جنگل گم شوم؟من همه ی جنگل را مثل کف دستم می شناسم.

مرد دیگری،پرسید:پس چرارنگت پریده؟

-رنگم پریده؟تو اگر به جای من بودی که مرده بودی!

اهالی روستا که درمیان ده جمع شده بودند تعجب کردند.

پیرزنی پرسید:از درخت افتادی مادر؟

- مگر طفلی شیر خواره ام که از درخت بیفتم؟حالااگردل شنیدنش رادارید،

 برایتان می گویم،من امروز یک شیر کشتم!

مردم از تعجب کمی عقب رفتند.پیرمردی گفت:آن چه شیری بوده که تو

توانستی آن را بکشی؟نکندشیربیماری بوده یا بجه شیری بوده!

مرد لاف زن چشم غوره ای رفت وگفت:چه می گویی پیرمرد؟

تواگرآن شیر را می دیدی،از ترس جان می دادی!امامن آن شیررا کشتم!

-شیررا بادست خفه کردی یاباشمشیر کشتی؟

-راستش اول می خواستم شیر را بادست خفه کنم،ولی شیر ازآن شیرها بود.

برای همین باشمشیر کشتم!

پیرزن گفت:چطوردلت آمد پسرم؟حالاچرااین کار راکردی؟

-آن شیر،یک شیر معمولی نبود،دلم برایش سوخت،ولی باید این کار را می کردم،

چون اگر رهایش می کردم،می آمدهمه اهالی روستا را می خورد!

من که می گویم که تا حالا هیچ کس شیری به آن بزرگی ندیده،چون از

گوشت تا نوک دمش هفده ذرع بود!

مرد لاف زن نفسی تازه کرد و گفت:من با شمشیر چنان ضربه ای به آن حیوان زدم

 که از وسط به دو نصف شد!

جوانی گفت:پس این شیر مرده دیدن دارد. برویم آن راببینیم!

مردلاف زن گفت چه می گویی نادان؟ شیری که چنین ضرب دستی ببیند،کجا می ایستد

اهالی روستا تا این حرف را شنیدند،آنقدر خندیدند که اندازه نداشت.

بعدهم هرکی سراغ خانه وکاشانه اش رفت.درحالی که هنوز مرد لاف زن

ماجرای کشته شدن شیر را تعریف کرد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 21:41  توسط سارا و سحر 

دم گربه

روزی روزگاری بودکه ارباب هابودند ونوکرها.ارباب هافرمان

می دادند ونوکرها گوش می کردند

وفرمان می بردند.بااین حال نوکرانی هم بودند که تنبل بودندو

کمتر به حرف اربابشان گوش می دادند.

در یکی از روز های پاییزی که هواگرفته وابری بوداربابی ونوکری در خانه تنها بودند.

ارباب پارچه هایی را که می خواست به حجره ببرد وبفروشد راتامی زد وکنار هم می چید.

ارباب گفت:میخواهم به حجره بروم، نمی دانم بروم یانروم

نوکر پرسید:چطور مگه؟

-مثل اینکه هوا بارانی است.راستی از اتاق بیرون برو ببین چه خبر است.

نوکر که حال تکان خوردن نداشت گفت:ارباب آن گربه رامی بینید؟

-بله بار ها آن را دیده ام چه طور مگه؟

-آن گربه می تواند بگویدهوابارانی است یا نه!

ارباب تعجب کرد وپرسید:یعنی چه؟گربه از کجامی داند که هوابارانی است یانه؟

-نوکرلبخندی زد وگفت :خیلی آسان،الان گربه رابه داخل اتاق پیش می کنم

 ودست برپشتش می کشم،اگرپشتش خیس بود معلوم

است که دارد باران می بارد،اگرخشک بودکه

پیداست هوا آرام است ومی توانید به حجره بروید!

ارباب ساکت شدوحرفی نزد.او که به تنبلی های نوکر عادت کرده بود

گفت:از خیرشنیدن حال وروز هوا گذشتیم.

برو چوب نیم ذرع (چوب اندازه گیری پارچه)رابیاور می خواهم چند قواره از پارچه رااندازه گیری

کنم.

نوکردوباره گربه رانشان دادوگفت:به جان خودم من بارها دم این گربه را اندازه گرفتم

 درست نیم ذرع است نه کم نه زیاد

می توانی پارچه هارا با دم این گربه اندازه گیری کنید،بد می گویم؟

ارباب باز ساکت شد. نمی دانست چه بگوید.

مدتی سرگرم کارش بود که گفت:پس برو سنگ یک من رابیاور.

- می خواهید چکار ارباب؟

- به حال توچه فرقی می کند؟

- هیچی...من بی خود بروم وشماتنها بشوید که فایده ای ندارد.

خودم بارها این گربه راوزن کرده ام،،وزن خالص او درست یک من است!

از همین گربه بجای سنگ یک من استفاده کنید!

ارباب عصبانی شد وگفت:عجب روزگاری شده،هرچه می گویم،

حرف خودش را می زند وتنبلی می کند.خیلی خب،اصلانخواستم

کاربکنی!بلند شو ویک کاسه آب بیاورکه ازبس باتو حرف زدم گلویم خشک شده.

-نمی توانم ارباب .

- نمی توانی؟کاسه آب که دیگ چوب نیم ذرع نیست که بگویی دم گربه نیم ذرع است!

نوکر تنبل خمیازه ای کشید وگفت:این سه کار را من انجام دادم،این یک کار هم خودت بکن!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 21:16  توسط سارا و سحر  | 

دیو و دزد

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

روزی روزگاری مرد پارسا به بازار شهر رفت وگاوی خریدوبه سوی خانه اش روان شد.

گاو،درشت وچالاک بود،برای همین میان راه دزدی هوس کرد آنرا صاحب شود.

این بود که سایه به سایه مرد پارسا به راه افتاد.

هنوز مدتی از این وضع نگذشته بود که دزد یک نفر را دیدکه شانه به شانه او می آید.

از این که ناگهان اورا دیده بود،تعجب کرد وپرسید:

«توکنار من چه می کنی؟»

او گفت:«من دیوم،خودم رابه صورت آدم درآورده ام تا هر جا که شد

این مرد پارسا را بکشم ،توبرای چه دنبال این مرد می روی؟»

ـ کار من دزدی وراهزنی است .گاو این مرد چشم مراگرفته ،

تاصاحب آن گاو نشوم،آرام نمی گیرم!

دیو گفت:« پس هردو بااین مردپارسا کار داریم،ولی یکی برای کشتن یکی برای

بردن گاو او!»

دزد گفت :«پس تاهردو به آنچه که می خواهیم نرسیده ایم،دوست وهمراهیم!»

مرد خدااز پیش ودزد ودیو به دنبال او رفتند تا به خانه اش رسیدند.

وقتی به آنجارسیدند دیگر شب شده بود.مرد پارسا گاو را به طویله برد.آب وعلفی برایش

گذاشت وجای اوراتمیز کردوبه اتاق رفت تا بخوابد.در این وقت دیو ودزد داخل خانه

رفتند،ولی پیش از آن که کارشان راشروع کنند،

دزد با خودش گفت:«اگر زود تر از آن که من گاوراببرم،مرد پارسا بیدار شدچه؟

از کجا معلوم که دیو بتواند اورابکشد؟»

دیو با خودش گفت:«اگر پیش از آن که من مرد پارسارابکشم، باسروصدای دزد

که می خواهد گاو رااز خانه بیرون ببرد،مرد از خواب بیدار شود چه؟

از کجا معلوم که دزد بتواند گاورابی سر وصداببرد؟ »

دیو ودزد این فکر هارا با خود کردند که دزد گفت:«گوش کن رفیق !بهتر است

 اول من گاو راببرم بعد تومردپارسارا بکشی،این کار به عقل نزدیکتر است می ترسم

که تو کاری دست من بدهی.»

دیو گفت:«اشتباه نکن. کار من به عقل نزدیک تر است،اگر من اول مرد پارسارا بکشم

توراحت تر می توانی گاو را از خانه خارج کنی »

دزدگفت:«ولی من اول این مرد وگاوش رادیدم.»

دیو گفت:«ولی تو به دنبال گاو او روان شدی من خودش را می خواستم،

پس بهتر است من اول کارم راشروع کنم.»

دزدگفت:«تودیوی نمی فهمی!می خواهی کاری کنم تا از آدم کشی پشیمان شوی؟»

دیوگفت:«تو دزدی نمی دانی!می خواهی کاری کنم که آن گاو را در خواب هم

نبینی؟»

دزد رو به اتاق مرد پارسا فریاد کشید:«بلند شوای مرد،چه نشسته ای کهدیو

قصدجان توراکرده!»»

دیو هم بلند تر از دزد فریاد کشید:«بیدار شو ای مردچه خوابیده ای که دزد برای بردن

گاو تو آمده!»

بااین سروصدا مرد پارسا از خواب بیدار شد.فریاد زد واز همسایگان کمک خواست.

همسایه ها با چوب وسنگ و هر چه همراه داشتند به دیو ودزدحمله کردند.

دیو ودزد دیگر جای ماندن نداشتند وپابه فرار گذاشتند.

یکی از همسایه هاپرسید:«ای مرد خدا چه شدکه از آمدن دیو ودزدبه خانه ات

خبردار شدی؟»

مرد پارسا گفت:«من بی خبر بودم.خودشان به جان هم افتادندوجان ودارایی من در امان

ماند.دعوای آنهابرای من خیر وخوبی به همراه داشت.

به هر حال دشمن شودسبب خیر اگر خدا بخواهد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 11:53  توسط سارا و سحر  |